تبليغاتX
شعر هایی که نخوانده ماندند
شعر هایی که نخوانده ماندند

خاطرات و شعر

مرا با این همه سختی رها کرد


شبی از پیش من او رفت آرام


مرابا غصه اش انداخت دردام


ازآن روزی که مادر دربرم نیست


یقین مهری به دنیا درسرم نیست


بخواب ای مادرم در گور سردت


به یاد آرم تمــــــام رنج و دردت


مرا یادعزیزت می کــــــــند شاد


ولبـــــــــــخند تو را یاد اورم یاد


اگر چه چشــــم هایم می شود تر


ولی یادت بیــــارزد این به آن در


شبی هم وقت کردی یاد مان کن


به خواب من بیا و شاد مان کن


بیاد آرم همان شعری که روزی


به اشک وهم به آه سینه سوزی


نوشتم روی سنــــگت تا بدانند


برایت حمد وهم سوره بخوانند


"بخواب آرام مـــــــادر درسرایت


که پایان شد تـــــــمام دردهایت"

ششمین سالگرد مادر گذشت  چه غریبانه فراموش شدی.........................................................................................

روحت شاد یادت گرامی1

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 17:28 توسط عفت رضایی|

سه نقطه میگذارم...

جای احساسم به تو

سه نقطه میگذارم...

بجای تمام دلتنگی هایم

سه نقطه میگذارم…

نگاه میکنم و میبینم

زندگی ام پر شده از

نقطه ها…

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 14:30 توسط عفت رضایی|

آخرین ماه فصل بهار هم دارد سپری می شود

بارها و بارها به تو و خاطرات می اندیشم

و حسرتی عمیق دلم را می گیرد

آیا سهم من این همه غربت و دلتنگی بود از این زندگی ؟


من امروز از حصار تنهایی خویش مینویسم

من از غصه ها و دردها و آشوب هاے درونم مینویسم

و از آن همه دلتنگی

من از خنده هایم مینویسم که اشک شدند

و از اشک هایم که قطره قطره چکیدند

من هنوز همان قایق شکسته و بی بادبانم

که دریا را در روشنی فانوس عشق تو می نگرم



نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 9:34 توسط عفت رضایی|

  یادتون باشه که روز مادر نزدیک شده به یاد زحمات مادراتون باشین. قدر مادر ها رابدونین لااقل تو روز مادر که سوم خرداده یه گلی هم به سر مادرا بزنین.شاید روزی بیاید که برای این کارها دیر شده باشد مثل من که باید اگربتوانم با شاخه گلی بر سر مزار مادر مهربانم بروم. مهر مادر

فردا نه

 چند ساعت بعد هم نه ...

همین الان برای مادرت یک کاری بکن

 با بوسه ای، لبخندی، تماس تلفنی، سخنی ، پیامی ، یا دعایی

 یا حتی فاتحه ای اگر در کنارت نیست

 گرامیداشت یاد و دلجویی از مادر و تقدیر حتی سمبولیک از زحمات او فقط مختص به روز مادر نیست...

نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 12:15 توسط عفت رضایی|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 12:2 توسط عفت رضایی|

 

بخند برایم بخند

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من ...

غصه هايت براي من ...

همه بغضها و اشكهايت براي من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان٬ لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم...


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 19:30 توسط عفت رضایی|

     جا مانده است

     چیزی جایی

     که هیچ گاه دیگر

     هیچ چیز

     جایش را پر نخواهد کرد

     نه موهای سیاه و

     نه دندانهای سفید

                                  (حسین پناهی)

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 21:15 توسط عفت رضایی|

سلام دلم عجیب گرفته

حتی الان که در اراک هستم

بیشتر روزهای زندگی در حافظه  گم می شوند و آن چنان حافظه  پر می شود از روزهای گم شده که تمام روزهای بودنمان در این جهان همچون ساعتی می شود...شاید اگر این همه روزهای گم شده پیدا می شدند مجالی برای تنفس در همین لحظه نیز نبود.

حافظه خوب می داند چه چیزی را چه وقت گم کند آنچنان که برای یافتنش به هیچ دعایی متوسل نشویم...

به خودم که نگاه می کنم وقتی حرف های که دوست دارم بنویسم و ننوشته ام در کنار آن ها که در این وبلاگ ثبت شده جمع می زنم می بینم این فضای مجازی روبه رویم ، وبلاگی برای ننوشتن است.

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 22:42 توسط عفت رضایی|

سلام این مطلب رودر اراک مینویسم خونه بابام هستم امسال عید همه به مسافرت رفتند نمیدونم چرا موندم اینجا فکر میکنم روز دلگیری باشه امشب خواستگاری سمانه است سمانه جون همینجا بهترینهارو برات ارزو میکنم امیدوارم طعم خوشبختی رو بچشی ممنونم که لپ تابتو در اختیارم گذاشتی هنوز سر خاک مامانم نرفتم

عیدها میایندو میروند

مادرم عیدت مبارک

کاش اینجا بودی


نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 14:1 توسط عفت رضایی|

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد .سال نو مبارک...

براتون داشتن آرزوهای خوبو آرزو میکنم.دوستتون دارم.مواظب مهربونی ها و خوبیهاتون باشید.

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 11:27 توسط عفت رضایی|



Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت

http://www.mediafire.com/?yj1r51zcmjjwww.5000toman.blogsky.com

كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها