تبليغاتX
شعر هایی که نخوانده ماندند


شعر هایی که نخوانده ماندند

خاطرات و شعر

 

سلام مادر

چهارمین سالگردت در سکوتی سرددر بهشت زهرای ارک در کنار خانه ابدیت رسید بدون اینکه نان و

حلوایی و خرمایی بر روی سنگ قبر نشسته ات گذاشته باشیم بر سر مزارت امدم همراه

همسر و دختر

مهربانم فاطمه زهراچندین بار عکست را بوسید و موقع رفتن گریست و گفت کنار عزیز بمونیم او هم ندیده

میداند که تو مهربانی هر سه پایین قبر را بوسیدیم حسین به سراغ آب رفت و من آنجا در کنار فاطمه زهرا

 پایین پایت قرآن خواندم و گریستم برای بی کسی های خودم و تنهایی های تو که چرا به این زودی از یادها

 رفتی حتی هیچکس نگفت امروز سالگرد مادر بودحتی آنهایی که همه چیزشان را از تو دارند من اینجا

فرسنگها با تو فاصله دارم اما همیشه دلم پیش توست وراضی ام به رضای خدا سکوتی سهمگین فضای

 بهشت زهرا رو آکنده بود و من به تو فکر میکردم به سالهایی که بی تو گذشت و اکنون چهار سال تمام از

مرگت گذشت خیلی وقته که میخوام یه پست برای تو بنویسم امروز تصمیم گرفتم این پست رو تقدیم کنم 

به تو. سجده بر عشقت میزنم سجده به سجده گاه عشقت میزنم ای کوه پر غرور من سنگ صبورم روشن

ترین ستاره در آسمان قلبم بودی و خاموش شدی وقتی ازم خیلی دوری باقاب عکست همیشه دردو دل

میکنم احساس میکنم همه ادمای دنیا بجز مادر آدم آهنی هستند دلاشون از سنگه یخه مادر مهربانم

اشکهایم روی کیبورد همه ارزانی صداقتی که در چشمانت جاری بود دلم برای دیدنت در پشت حصار آهنی

پنجره اتاقم تنگ شده برای چادر سرکردنات نماز خوندنات گفتن کلمه قشنگ از لبانت اصلا باورم نمیشه با

گذشت چهار سال اون دستای مهربونت اون چشمهای همیشه منتظرو نگرانت اون حرفها و خنده ها

 همشون زیر خروارها خاک خوابیدن همه به خواب ابدی فرو رفتن مادر چه غریبانه در صبحی پر عظمت

همراه با انبوهی از جمعیت وعده حق را لبیک گفتی و رفتی چه غریبانه خانه را ترک کردی و به دیگری

 سپردی به او که هیچ وقت نمیتواند جای تو را برای ما بگیرد فقط میتواند مونسی برای پدر باشد نمیدانم

وقتی خانه را ترک کردی آیا چشمانت به سوی خانه برگشت آیا میدانستی این آخرین باریست که از خانه

 خارج میشوی میدانم گفتن این حرفها و نوشتن بیفایده است وتو به هیچ نیرویی جز نیروی خداوند در روز

قیامت زنده نخواهی شد اما چه کنم حرفهای دل امانم را بریده واین همه غم را طاقت نمیآورد خدایا به

ماقدرتی بده که در مقابل ناملایمات زندگی چون مادرمان صبرو تحمل داشته باشیم و از دیگران متوقع

نباشیم که چرا ما را یاری نکردند در حالی که میتوانستند خدایا ما شاکریم شاکر لحظه لحظه زندگیمان چرا

که معتقدیم این لحظه بهترین لحظه ای ایست که خدا به ما ارزانی داشته مادر روحت شاد ما را دعا کن که

با هم مهربانتر باشیم در سفر زندگی  دعای خیرت را بدرقه راهمان کن ما که برای تو هیچ کاری نکردیم اما

 قول میدهیم که یادگارهای خوبی برایت باشیم...روحت شاد باد ای نکو نام مادرم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388| ساعت 13:59| توسط عفت رضایی| |

سلام این ۲هفته اراک بودم خیلی خوش گذشت به امید روزهای بهتر باید اینجا بگم که فاطمه زهرا خیلی

پیشرفت کرده دیگه هر چی میگم تکرار میکنه مرجع تقلیدش هم شده دختر خاله حدیث

خیلی هم بلا شده در عرض سه سوت همه جارو به هم میریزه

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388| ساعت 11:44| توسط عفت رضایی| |

خانه بودیم. زمین لرزید.

دویدم سمت فاطمه زهراو بغلش کردم.

شاید برای این که اون تنها نباشد.

شاید برای این که خودم تنها نباشم.

نمی دانم کدامش بود

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388| ساعت 22:58| توسط عفت رضایی| |

سلام چند روزی که فاطمه زهرا سرماخورده

دوشنبه هم واکسن ۱۸ماهگیشو زده وکلی

هم بهونه گیر شده داره دوازدهمین دندونش

 در میاد اینروزا واقعا شیرین شده دسته جارو

برقی رو میگیره دستش و شروع میکنه به جارو

 زدن

دایره لغاتش خیلی بالا رفته هرچی بگم تکرار

 میکنه فکر میکنم ۲۰۰ تا کلمه رو میتونه بگه چندروز

 پیش داشتیم با حسین میشمردیم یه هفته ای میشه

 که یاد گرفته و میگه مامان منه چند تا از کلماتش رو مینویسم

جالو         جارو

مامون     ممنون

حونه        خونه

اله           خاله

ال          خال

بیم         بریم

دودما     مشمبا

بوب         توپ

باب باب     تاپ 

دودادز       خداحافظ

جوجو ۱سالو نیمیت هم مبارک گلم

 

جو جوی نازم چه خوب شد که به دنیا

 آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من

 شدی پس با من بمان که تو تنها

بهانه برای بودنی.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388| ساعت 7:50| توسط عفت رضایی| |

هر‌چه بزرگ‌تر می‌شوم، رقصيدن زير باران و غلت زدن روی گل‌های سبز و بنفش قالی بيشتر وسوسه‌ام

می‌كنند. درست مثل دختربچه‌ای كه پوشيدن كفش‌های پاشنه‌بلند و ماتيك زدن به لب‌های سرخ

كوچك‌ش را، به هر عروسكی ترجيح می‌دهد

خيلی وقت است كه سكوت كرده‌ام. مثل نقاشی كه مدت‌هاست طرحی نزده، انگشتانم خشك شده‌اند

. غريبی می‌كنند با كاغذ و مداد. خيلی وقت است كه حرف‌ها، در دلم مسكوت مانده و وقت نشده بيرون

 ريخته شوند. بوی نا گرفته؛ حرف‌هايم، دلم. اما خيلی وقت‌ها خيلی چيزها مهم نيست. مثل همين

 چای نخورده‌ی كنار مانيتور كه سرد شده. بعد از اين بيشتر برايتان خواهم نوشت

 

دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه
گاهی میترسم بمیره


نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388| ساعت 20:9| توسط عفت رضایی| |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388| ساعت 9:14| توسط عفت رضایی| |

پاییز بهاریست که عاشق شده است

كاش همه ميتونستن قصه زندگيشونو بنويسن تا همه از تجربه هاي هم ديگه استفاده كنن

پاييز داره مياد و من در اوج دلتنگي منتظر هواي او ميباشم

من دلتنگ خش خش برگهاي پاييزي ام

وقتي در راه قدم برميدارم و صداي زيباي برگها بدرقه راهم ميشوند

كاش ميشد كه به دوران كودكي برگردم

زماني كه اول مهر بود و من با كيفي پر ازكتاب راهي مدرسه ميشدم

آن زمان هم در راه از هواي پاييز لذت ميبردم

كاش دوباره دبيرستاني بودم زمانيكه برگهاي پاييزي را جمع ميكردم و روي آنها قطعه شعري مينوشتم

كاش دانشجو بودم و دوباره با دوستانم زير باران پاييز راه ميرفتيم

كاش دوباره زمان به عقب برميگشت تا تمام بدي هاي خودمو جبران ميكردم

كاش ...

پاييز من هواي تو مرا دلتنگ كرده

دلتنگ تمام داشته هايي كه حالا ندارم

ديگر آن كيف اول مهر نيست ديگر آن برگهاي دست نوشته نيست ديگر آن باران نيست

و من هر وقت پاييز ميشود چشمانم را ميبندم و تمام خاطره ها را احساس ميكنم

هواي پاييز را احساس كن تا همه خاطره هاي مرده برايت زنده شود

سلطان فصل ها پاييز من

من هميشه عاشقت ميمانم

زيراكه تو مرا به ياد خاطره هاي زيبايم مي اندازي

_یاد کیف و کتابهاو دفتر های نو یاد کوچه پس کوچه های پاییزی شهرم یاد دوستان وهمکلاسیهای کودکیم  یاد تولد مهربانترین یار زندگیم و همه خاطرات خوب با هم بودن شاید هنوز هم زود است برای قدم زدن زیر باران روی برگهای زرد پاییزی هنوز وقت باقیست پاییزتان مبارک________________

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388| ساعت 8:51| توسط عفت رضایی| |

سلام عیدتون مبارک  این مدتی که نبودم با فاطمه زهرا برای ۱۰ روز به مشهد رفتیم خیلی خوش گذشت شبهای قدر هم اونجا بودیم با اینکه فاطمه زهرا کلی اذیت میکرد ولی خوش گذشت ۱۰ روز در کنار بارگاه ملکوتی خورشید ایران زمین آقا امام رضا بودیم جای همتون خالی اونجا برای همه دعا کردم اگه خدا قبول کنه  یا علی ابن موسی الرضا     

زائر کوی رضادر عرش مهمان خداست

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388| ساعت 18:57| توسط عفت رضایی| |

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388| ساعت 17:33| توسط عفت رضایی| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.comعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388| ساعت 16:53| توسط عفت رضایی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

h

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس